تبليغاتX
چکنویس

چکنویس

فاصله ها حریف خاطره ها نیستند

سگ ما همسایه داشت ... نه ببخشید همسایه ی ما سگ داشت

یک سگ اهلی و مرتب و با کلاس ... با یک قلاده ی طلایی

سگِ همسایه مدتی بود خر ... نه نه عاشق شده بود

عاشق سگِ ولگرد کوچه پشتی

مثل دیوانه ها تا صبح پارس میکردند برای هم ، از پشت دیوارها

انگار قرار نبود همدیگر را ببینند ... آخر سگ همسایه ی ما قلاده داشت

آنقدر پارس می کردند تا آدم ها بیدار شوند از صدای عشقشان ... نمیدانستند آدمها همه کرند و کور

شب آخر تا صبح زوزه کشیدند از عاشقی ... آن شب هر دو مردند پشت دیوارها

آدمهای بیمعرفت ... کنار هم چالشان کردند

.

.

.آهای مواظب حرف زدنت باش ... من گناهی ندارم

نمی توانستم کاری بکنم ... من خودم یک سگم ، قلاده داشتم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

آبرنگ

یه موسیقی آروم تو گوشش تداعیه یه دنیا خاطره که میتونست هر کدومشون و رو کاغذ بیاره...حسش وقتی رو کاغذ سر میخوره انگار قلبش یه دفعه میریزه پایین...بارون وسوسه کشیدن و درش زنده تر میکرد...قلم موی خیس رو برداشت زد تو آبرنگ...قلم مو که تو رنگ هم میخوره انگار مغزش و هم میزدی...به هیچی فکر نمیکرد به جز تو...فقط وقتی بهت فکر میکنه میتونه نقاشی بکشه...قلم و میکشه رو کاغذ...تصویر تو تداعی میشه تو ذهنش...رنگ سر میخوره رو کاغذ...قلم مو حرکت میکنه رو کاغذ...رنگ محو میشه از رو کاغذ...قلم مو دیگه رنگی نداره رو کاغذ...به نقاشی اش که فکر میکنه انگار داره تو رو میبینه...یه تصویر محو روی یه کاغذ چروکیده...نه میتونه قابش بگیره بزنه به دیوار نه میتونه پاره اش کنه بندازه سطل زباله...باید یه تصمیم بگیره...دستای جوندارش بدون دادن وقتی واسه فکر کردن بیدرنگ دوباره میره تو رنگ...اون هنوز هم فکر میکنه میتونه یه طرح جوندار از تو بکشه!!!

پ.ن۱: یه داستان ۱۵۰ کلمه ای تقدیم به علی عزیز.مرسی از دعوتت

پ.ن۲: من اینجا دوست دیگه ای ندارم که دعوت کنم به جز شما ۲ تا که داستانتون و نوشتید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

کنکور دادم...دوستایی که فکر میکردم دوستن از دست دادم...مامانم تا دم مرگ رفت و برگشت...چرا ذهنم مشغول نباشه...؟؟!!!چرا خسته نباشم؟؟!!

امشب بعد مدتها لم دادم پشت لپ تاب و یه فیلم دیدیم...هیچی به اندازه یه موسیقی یا فیلم به من آرامش نمیده...عاشق اینم که شبا هدفن بذارم رو گوشم و آهنگ گوش کنم تا خوابم ببره...عاشق اینم تا بشینم تو تاریکی و تنهایی هی فیلم ببینم...هی فیلم ببینم...هی فیلم ببینم تا دیگه رمقی برام نمونه...عاشق اینم که دستت و بگیرم و تو خیابون قدم زنون زیر بارون برم تا ته دنیا...عاشق اینم که زل بزنم به چشمات وقتی یه عالمه مهربونی توشه...عاشق اینم که قلم بگیرم تو دستم و هرچی میاد به ذهنم رو کاغذ خالی کنم...عاشق وسایل نقاشیمم...پالت...بوم...رنگ هام...گواش...قلم مو....................عاشق اینم که کاغذ کادو بگیرم لول کنم و بذارم گوشه اتاقم و هر روز ببینم بیشتر شده تا یه کلکسیون بزرگ از کاغذهای طرحدار و رنگی بسازم...عاشق جمع کردن مدادم یعنی هر چیزی از نوع نوشتاری و تحریری از مارک faber castell...عاشق اینم که در و دیوار اتاقم و هر دفعه یه رنگ بزنم...پله بذارم برم بالا و تا میتونم رنگ رو دیوار خالی کنم...........

امشب دلم میخواد حال کنم..............امشب خسته ام...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

شمارش معکوس ۶ روزه که شروع شده الان به ۴ رسیده...

این روزها هر روز میای و بام زبان کار میکنی...ما جبران میکنیم

خیلی درگیری فکری دارم اما با تمام اینها حتی با مریضی ام هم میجنگم...دلم نمی خواد شکست بخورم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

شاید بزرگترین حماقت زندگی ام درس خوندنم بود...اگه این همه انرژی واسه نقاشی ام میذاشتم الان لااقل یه کمی پول پسنداز کرده بودم...تازگی ها علاقه خاصی به خیابونا و مغازه های اهواز دارم.از این شهر هیچ خوشم نمیومد اما حالا آرزو دارم برم بیرون و زل بزنم به کوچه هاش ...به آدماش...به همه خرابه هاش...حتی حالا که تو نیستی باز هم دوست دارم برم بیرون و دور بزنم...هنوزم اتاق و کتاب و درس و درس و درس...خیلی داغونم...خسته...تنها...بی روح...پوچ.............تو هم که قرار نیست بیای...۲ماه شده که ندیدمت...اصلا دوست ندارم عید برسه.چون من و یاد این میندازه که بعد کنکور باید بیوفتم به خونه تکونی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

امشب یه خبری شنیدم که دلم و لرزوند.

فکر اینکه به من زنگ زده بود و من نتونستم دیگه بهش زنگ بزنم مغزم و داره میجوه...

اصلا نمیتونم ببینم حالش بد باشه...کاش همه جیز دروغ باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

وقتی یه تصمیمی میگیری میخوای تا آخرش بری...

پاش که وایمیستی خیلی چیزا رو... شایدم یه چیزایی رو ...شایدم یه چیزی و ...از دست بدی.

اما به آخرش که فکر میکنی لذتش پای همه چیز نگهت میداره.

نمی دونم چرا این و گفتم.شاید وقتی مینوشتم تصویر گذشته هایی جلوی چشمم بود.

تصویری از خوب بودن هایی که با بد بودنم رقم خورد.

بارها  فکر کردم که وقتی میشه بد باشی و همه قدرت و بدونن چرا خوب باشی و کسی قدرت و ندونه...

چرا خوب باشی که خوبیت بشه عادت و گذشتت بشه وظیفه و حست بشه حماقت!!!

اما هیچ وقت نتونستم به خودم بقبولونم که باید "سگ باشی و پاچه بگیری تا تو این دنیا کسی پاچه ات و نگیره "

این روزها نوشتن واسم مثل یه اعترافی بود که تک تک سلولهای بدنم از بیانش تفره میرفتند.نه اینکه وجودش نبود...نه...

دیدن واقعیتها من و بزرگ میکنه...

اما توی اتاق اونور حیاط ...توی سرمای زمستون...گوشه اتاق ...کنار بخاری...دیدن کتابهای اطرافم ... تیک تاک ساعت کنارم ...دغدغه گذر سریع روزها ...و خیلی چیزای دیگه که گفتن نداره قلبم و به درد میاره فکر کردن به گذشتها و محبتها و از خودگذشتنهام که نه تنها لگد مال شد بلکه غرور و شخصیتم هم زیرش له شد...

دیگه نه سرمایی بود نه تیک تاکی نه زمانی نه کتابی نه دوستی...

این "من" نبودم که اشک میریخت ... بطری بطری آب میخورد ... شاید کله داغ کرده اش کمی آروم بگیره و بتونه با درس خوندن سر سلولهای مغزش شیره بماله که به "جهنم" اگه رفت و شکست...به "جهنم" اگه این دنیا جای دل پاک تو نیست.به "جهنم" اگه دوستیت فروختنی بود به ...

۱ساعت گذشت...۱روز هم گذشت...۲روز...۳...

توی همون اتاق...کنار بخاری...کتابای درسی...تیک تاک ساعت...روزهای تکراری...اتفاقات تکراری!!!

 

پ.ن:برای من لب هم باز نکرد.

پ.ن۲: دیگه کمرم جای زخم خنجر هیچ دختری و نداره!!

پ.ن۳:اگه دوست داشتین واسه کنکورم دعا کنید...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

زندگی سگی گذشته حس بویایی ام و قوی کرده

 بوی سگ میاد !!!!

 

پ .ن :اگر در شبی زمستانی مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهاش نذار شاید در گرمای ظهر تابستان به خنکی لبخندش محتاج شدی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی دیوار بود

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی با یک بوسه فراموش می کردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  | 

پروانه من در دامی افتاده که عنکبوتش سیر است

 نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد ...

 

پ.ن : اگه بخوای خواب باشه یعنی همونطوری که هست دوسش داری

اگه بخوای بیدار یاشه دوست داری اونجوری که تو میخوای باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسا  |